
چند روزی رفتم شیراز ... خوب بود ، خدا رو شکر ... حسابی با شازده گشتیم .. فقط پاهامون دراز شد بس که راه رفتیم .. چون ماشین نداشتیم ولی این باعث شد شیراز رو بیشتر بشناسیم اسم بیشتر خیابونا رو یاد گرفتیم ... خونه مامان اینا تقریبا تکمیل شده ... امروز رفتیم براشون یه یخچال خریدیم ..... همین ، احتمالا فردا هم مرجان میاد...
ادامه مطلب
این روزا خوبه ... خدا رو شکر ... خدایا به خاطر تمام چیزهای خوبی که بهم دادی ازت متشکرم ... امروز شاید یکم زیاده روی کردم ... تو اداره خسرو ... خدایا منو ببخش ... باید از این ببعد بیشتر کنترل داشته باشم بهر حال گذشت ... اوشو میگه ما هیچ کاری تو دنیا نداریم جز خوشحالی کردن و خوشحال بودن ... به نظرم حرف خوبیه ..... و واقعا هر کی به زندگی تو دنیا فکر کنه به همین نتیجه میرسه ......
ادامه مطلب
سه روز تعطیله ... چه بد ... آدم میمونه چیکار کنه ... گشتاسب برنامه ریزی کرده بریم درگز باغ یکی از دوستا ... جای خیلی خوبیه ... خوش میگذره ... ولی نانی عصبانیه ... میگه من نمیام ... کنکور دارم ... چرا شماها ملاحظه نمیکنین ، من که میگم برات یه ریلکسیشنه ... نمیدونم ... شاید مجبور شم باهاش بمونم ... فقط مجلس بشه مردونه ... ااااای خدا ... اونوقت چیکار کنیم این چند روز تعطیلی رو ... البته تو این چند سال یاد گرفتم چجوری با خودم کنار بیام ... ولی خب بازم ... امروز موقع صبحانه داشت به نانی میگفتم همیشه یه چیزی کم بوده .. برای رفتنمون نمیدونم ... به هر حال الان که اینجاییم ... فعلا باید واستم...
ادامه مطلب