
چندروزی رفتیم تهران .. نمایشگاه شیلات بودپسرم هم آمد .. میخاستم براش تولد بگیرم که مرجان به زور بابا روهم قاطی کردگرچه راضی نبودم .. ولی شدبهرحال تولد پسرم خوش گذشتاز اینکه خوشحال شد بسی لذت بردم .هفته پیش مهشید اومد دوتا دندون عقلش و کشید .امروز کلاس طب سنتی دارم .. خوبه .. خوش میگذره نوشته شده توسط مینا در ساعت 10:56 | لینک | Let's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
احتمالا تا آخر اردیبهشت برم مسافرت یا میرم شیراز پیش پسرم یا میرم جنگل ابر ... فعلا که حسم خوبه ... خدا رو شکر با مژده میرم کلاس آواز ... بد نیست یه کم میریزیم بیرون احساساتمونو نوشته شدهxa0توسطxa0میناxa0درxa0ساعتxa08:57xa0|xa0لینکxa0 |xa0 ...
ادامه مطلب
این روزا بد نیست ... تنها شدم یه جورایی ولی یه دوست خوب پیدا کردم ... گاهی به نانی زنگ میزنم گاهی به شازده ام ... میخواستم یه چند روزی برم شیراز ولی پسرم گفت شاید برای روزای تعطیلی آینده بیاد ... بهتر ... تو فکرم برم کیش ... اگه بشه ... انشاا......
ادامه مطلب
چند روزی رفتم شیراز ... خوب بود ، خدا رو شکر ... حسابی با شازده گشتیم .. فقط پاهامون دراز شد بس که راه رفتیم .. چون ماشین نداشتیم ولی این باعث شد شیراز رو بیشتر بشناسیم اسم بیشتر خیابونا رو یاد گرفتیم ... خونه مامان اینا تقریبا تکمیل شده ... امروز رفتیم براشون یه یخچال خریدیم ..... همین ، احتمالا فردا هم مرجان میاد...
ادامه مطلب
راستی چرا ماجرای عیدو ننوشتم .. خب مرجان اومد اینجا .. مامان اینا آپارتمانو تکمیل کردن ... البته پدر گشتاسب دراومد .. ولی خب ..... بالاخره مرجان اینا رفتن اونجا ... بد نبود به نسبت خوش گذشت ... فقط نانی قشنگ من کنکور داره امسال ... برای همین رفته بود اعتکاف درسی .. از صبح تا شب نبود ... امیدوارم رشته ای که دوست داره قبول شه ... پسرکم هم اومد ... عززززیزم ، مامان خیلی دوست داره ... و یه نکته جالب ... امسال مهمونی شام گرفتیم ... بعععععله ... xa0...
ادامه مطلب
گشتاسب رفته ماموریت ... نانی هنوز کتابخونه است ... صبح مژده یه سر اومد اینجا ... خوب بود ... کلی حرف زدیم از خونه تعریف کرد ... اون موردی رو که با گشتاسب شریک شدیم تموم شد ... خدا رو شکر...
ادامه مطلب
یه چند روزی رفتم تهران ... جای همگی خالی .. خوب بود .. بیشتر با مهرناز رفتیم بیرون .. مهرناز کارای سفالشو بهم نشون داد مهری هم اونجا بود ... با عمه اومده بودن برای درمان .. و جالب اینکه این چند روز ندیدمشون نمیدونم چشه ... میگه سمت چپ سینه اش درد میکنه ... انشاا... که چیزی نباشه و زودتر خوب بشه ... دیگه غیر از این .. ،، رفتیم دو قلوهای آذرو دیدیم ... خوب بودن و به نسبت دوقلو بودن درشت هستن تو این مدت یه بار مامان افطاری داد یه بار فاطی خانوم ... که هر دوش خوب بود ... پ . ن : امسال نمیدونم مهشید ...
ادامه مطلب
این هفته پیش دوتا عروسی داشتیم ... دامادی بهنام و نامزدی الناز ... مجلس الناز خیلی خوش گذشت ... ولی آخرش گشتاسب خل بازی درآورد و مارو نبرد باغ دایی ... خب که چی مثلا ..! آدم بیخود ... خودشو مسخره کرد ... اصلا آدم محترمی نیست . xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 ....................................... این روزا معمولی میگذره ... منتظر اعلام نتایج کنکور نانی هستم ... نمیدونم کجا قبول میشه ... امیدوارم یکی از شهرایی رو که دوست داره بیاره ... خدایا کمک کن بعضی اتفاقا زودتر بیفته ........................ ...
ادامه مطلب